نوشته‌های تازه

دسته‌ها

اما زندگی مسأله‌اش قلب نیست.

صاف کردنِ دوزاری

درباره‌ی دو رفیقی که به خوش‌بختی ایمان دارند

رفقا همین حالا در هالِ خانه‌ام خوابیده‌اند. یکی روی مبل خوابیده و دیگری زمین. از مشهد آمده‌اند. از شهرِ کودکی‌ام، که هیچ‌وقت قرار نبود این‌قدر دلتنگش شوم. آدم هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کند که زندگی کجا جدی می‌شود. آدم هیچ وقت نمی‌تواند فکرش را هم کند که زندگی دقیقا کجا تصمیم می‌گیرد لبخند نزند و شوخی‌هایش را تلخ کند. احتمالا همیشه همین‌طور بوده و هست که یک روز از خواب بیدار می‌شوی و وقتی روبه‌روی آینه ایستاده‌ای، این فکر به سرت می‌افتد که باید آخرین خنده‌ی واقعی‌ات را بیابی. می‌بینی خبری نیست. می‌بینی مدت‌هاست که خبری از خنده‌ها نیست. در آینه به چشم‌های خودت خیره می‌شوی و می‌گردی که پیدا کنی. به اتفاقات اخیر فکر می‌کنی. به آخرین سلام‌ها و به خداحافظی‌های اخیر. به آن لبخندهای مناسبتی که برای چسباندنشان روی صورتت، انگار نیروی هزار هسته‌ی سوزانِ خورشید را خرج می‌کنی.
ادامه

سپاه صندلی‌ها

درباره‌ی آن‌چه تمام قطارها را به هم شبیه می‌کند

بخش بزرگی از تخیلات من مرثیه‌ای‌ست درباره‌ی یک مرد کاملا معمولی. کسی که ساعت هفت عصر در متروی تهران کرج نشسته و دارد با اینترنت خاموش صفحه‌ی کانال گیزمیز را بالاوپایین می‌کند و هروقت به یک لطیفه یا تصویر بانمک می‌رسد، آن را می‌فرستد به گروهِ آقایانِ فامیلِ همسرش که به‌تازگی در آن عضوش کرده‌اند. او نمی‌داند که پیام‌های ارسالی به مقصد نمی‌رسند مگر آن‌که جمله‌ی waiting for network به کلمه‌ی Telegram تبدیل شود. او هیچ‌وقت فرصت نداشته تا این را بداند. آخرین باری که توانست چیزی از دنیای پیچیده‌ی فن‌آوری بیاموزد، وقتی بود که لاجرم در سامانه‌ی پیامکی بانک پاسارگاد ثبت‌نام کرد تا بفهمد صاحب‌کارش کی حقوق را واریز کرده.
ادامه